مِهرهای قدیم، شرمهای امروز
هادی خوشسیما
از همانهاست که وقتی قلم بر کاغذ میگذاری، چشم میسوزد. نه از بغض، از شرم. از شرم روزگاری که بود و روزگاری که نیست. از شرم «یار»ی که «مهربان» بود و امروز شده طعمه نامهربانیها و لگدمال بیمهری.
اواخر دهه شصت بود؛ بوی ماه مهر که میآمد، خانهها جان میگرفت. هنوز، شهریور نرفته، اتاق بوی مهر میگرفت؛ بوی عطر دفتر و کتاب. پلاستیکهای نیمهشفاف، کتابها را چون جان، در آغوش میکشیدند. مادر، پدر و حتی مادربزرگ، با آن پای ورم کرده و چشمانی که دیگر سو نداشت، همه در صف مقدّسِ آمادهسازی «سربازان دانایی». همه به صف، در مسیر بازار، برای خرید کتاب و دفترهای چهل برگ و صد برگ برای بچهها. با سفارش جلدهای پلاستیکی، خطدار، بیخط، مات، شفاف. و بعد شبها، انگار که میخواستی «آپولو هوا کنی»: کتابی در یک دست و چسبی در دست دیگر. با همان دقت و ظرافت. کتابها را یکییکی جلد میکردیم، با وسواس زیاد. انگار داشتیم مرهم میگذاشتیم به تن کلمات. چسبِ نواری، باید صاف مینشست. خطِّ تا، باید دقیق میآمد روی لبه. اگر چینوچروک میافتاد، اگر هوا میرفت زیر جلدش، میرفتیم از اول. از نو. چرا؟ چون کتاب حرمت داشت، مثل یک تکّه نان در قدیم.
دو سه هفته مانده به ماه مهر، قرارهایمان همین بود. با کتابهای جلد شده، پُز میدادیم و به رخ میکشیدیم. یک پارگی یا خراش کوچک، یعنی بیاحترامی. یعنی ناسپاسی. برای همین جلدش میکردیم. برای همین از جان مراقبش بودیم. آب که میریخت، چای که میپاشید، اشکمان درمیآمد. نان بود دیگر. نانِ علم. نانِ برکت. مثل همان تکّه نانی که اگر میافتاد زمین، میبوسیدیم، بر پیشانی میمالیدیم و میگذاشتیم روی سکو، زیر یک درخت. چون نان، حرمت داشت، برکت بود، مثل کتاب.
کتاب برایمان، فقط مجموعهای از کلمات نبود. انگار پارهای از یک درخت بود. همچون رگ و ریشهاش. حرمتش، حرمت سبزی و طراوت بود. حرمت سبز دانایی. این را به ما یاد داده بودند. نه با درس، با زندگی. با نگاه دلسوزانه مدیر مدرسه، با برق چشمهای مادر، با لبخند رضایت «بابای مدرسه» وقتی پایان خرداد، کتابها را تحویلش میدادیم. حتی تنبلترین و قلدرترین شاگرد کلاس هم سعی میکرد روز آخر مدرسه، سربلند باشد.
«النظافته من الایمان». این را مدیر مدرسه هر روز سر صف صبحگاهی تکرار میکرد و بعد اضافه میکرد که تمیزی کتاب و دفتر مشق هم نشانهای از ایمان است. و راست هم میگفت. هر کتاب، تکهای از درخت بود از ریشههای سبز دانایی. این را از همان دهه هفتاد، یادمان دادند، از همان کودکی، که برایش تقدّس قائل شویم و برای پاسداشتش، سنگ تمام بگذاریم.
سه دهه گذشت. یار مهربان، زیر لگدها. پَر پَر و پاره پاره. نه تشبیه است، نه استعاره. عین واقعیت. تصویر زنده و تلخ در صفحههای مجازی. پرتکرار، که هیچ تلخیای نمیتواند آن را تلختر کند. یک شوک تمامعیار: دانشآموزانی در مقابل مدرسه، کتابها را پاره و لگد میکنند، با شوق و هیجانی جنونآمیز، نه از سر جسارت یا دیوانگی، بلکه از سر بیباوری. و این بیباوری، ناغافل و بیهوا نیامده بود. نه یک شبه، نه ناگهانی. بلکه آرام، خزنده. در سکوتِ کرکننده بیتفاوتیها، با شتابی دوچندان، در بیعملی سیستمی که باید پرورش میداد، اما آموزش را هم فراموش کرده بود.
یک نفر نوشته بود: در این کلیپ، ارزشها، زیر پای دانشآموزان له نشدند. زیر پای مسئولینی له شدند که سالها ادعای پرورش و آموزش داشتند. اما نه آموزش دادند، نه پرورش. نتیجهاش شد این. شکاف. تبعیض. تبعیضی به گستره مدرسه پر زرق «فریدالدین» تا دبستانی در حوالی حصیرآباد اهواز، با کولرهای خراب در گرمای پنجاه درجه. با نیمکتهای شکسته. و تختههایی که دیگر سیاه نیستند. خاکستریاند. پریدهرنگاند و پُرخراش، همچون خراشی عمیق بر یک نسل. یک نسلِ سرگردان. نسلی که نه حرمت کتاب برایش معنا دارد، نه مدرسه را خانه دوم میداند. نسلی که معدلهای تک رقمیشان فریاد میزنند: «رها شدهاند». معدلهای زیر ده و شاید با هزار زور، یازده. این، نه نشانهای از شکست؛ که خودِ شکست است. مرگ خاموش یک سیستم آموزشی. نه فقط در آموزش، که در تربیت انسان. در ساختن ایرانی که باید میساخت. یک زلزله خاموش که شاید هیولای کرونا، شتابدهنده ویرانیاش بود. در بستر «شاد»؛ کُند، بیرمق و مرده، که سواد را در راهروهای دیجیتال با خودش برد. برد به ناکجای بیدانشی.
و ما چه کردیم؟ هیچ. فقط تماشا. تماشای کتابهایی که لگد میشوند، در یک خاموشی کرکننده. زیر دستوپا. لگدمال. اگر معدل تکرقمی فاجعه است، این دیگر ابرفاجعه است؛ ثمره یک نظام آموزشی. یک بیقیدی مطلق. و گریز از کتاب، یعنی گریز از عقل. گریز از فهم. گریز از سواد و در آغوش گرفتن جرم و جنایت. یک زخم کشنده بر پیشانی ایران. ۳۰ کشورِ آرام، کتابخوانترین و باسوادترین کشورهای جهاناند. و کشورهای خشن، همانهاییاند که سواد و کتاب در آنها غریبه است. اینجا غریبه که نه، بهمثابه یک دشمن. دشمنی زیر لگدهای نسلی که باید آیندهساز باشند. و آینده ایران؟ در خطر است. نه با دشمن خارجی. بلکه با سیستمی آموزشی که یک نمونه از خروجیاش، همین کلیپ بود؛ کتابهایی که دیگر حرمت ندارند؛ حرمتی که زیر پای آیندهسازان لگدمال شده است. و ما هنوز میتوانیم این سقوط را متوقف کنیم؟ شاید، اگر به خود بیایند، اگر به خود بیاییم.

هیچ نظر! یکی از اولین.