زندگی در مدار الگوریتمها
نویسنده: محسن ممبنی
وقتی چند هزار نوجوان برای دیدن یک چهره یوتیوبی در ایرانمال جمع میشوند یا هجومشان به مرکز تجاری کوروش خبرساز میشود، واکنش غالب ناظران رسمی و سیاستگذاران فرهنگی یک جمله است: «این آدم کیست که ما نامش را نشنیدهایم؟» اما نکته دقیقاً در همین پرسش پنهان است. «ما نشنیدهایم» توصیف جهلِ ناظر نیست؛ دادهای است درباره ساخت جدید رسانه. کسی که این جمله را میگوید، ناخواسته اعتراف میکند که خود در حبابی زندگی میکند که این چهره هرگز واردش نشده است. مسئله، بنابراین، نه «گمنامیِ» آن اینفلوئنسر، که «ناشنوا بودنِ» ساختاری ناظر است. این جستار میکوشد نشان دهد که این ناشنوایی، تصادفی یا نسلی نیست؛ محصول منطقی است که رسانه دیجیتال بر مصرف فرهنگی تحمیل کرده است.
یک: از کنداکتور واحد تا فید تکنفره
برای فهم آنچه رخ داده باید ابتدا آنچه از دست رفته را بازشناخت. رسانه در دهههای شصت و هفتاد شمسی بر «منطقِ پخش» استوار بود: یک فرستنده مرکزی و انبوهی از گیرندههای همزمان. شهرت در این نظام، از گلوگاهی تنگ میگذشت (آنتن صداوسیما یا پرده سینما) و به همین دلیل، «عمومی» بود. پدربزرگ و نوه، خواسته یا ناخواسته، جمشید هاشمپور را همزمان میشناختند، چون هر دو مقابل یک کنداکتور واحد نشسته بودند. شهرت، تجربهای مشترک و بیننسلی بود؛ حتی اگر تحمیلی.
منطق فید این معادله را وارونه کرد. اینجا دیگر کنداکتوری وجود ندارد که همه را همزمان مخاطب بگیرد؛ به جای آن، به تعداد کاربران، برنامهریز و شبکه پخش هست. این همان چیزی است که باید فراتر از اصطلاح «شخصیسازی الگوریتمیک» درکش کرد: الگوریتم صرفاً محتوای مورد علاقه کاربر را پیشنهاد نمیدهد، بلکه بر اساس رفتار خُرد او (چند ثانیه توقف روی ویدیو، مکث انگشت هنگام اسکرول، ساعت آنلاین بودن) یک واقعیت رسانهای اختصاصی میسازد. تفاوت ظریف اما بنیادی است: در منطق پخش، محتوا برای مخاطب فرستاده میشد؛ در منطق فید، مخاطب حول دادههایش بازتولید میشود.
نتیجه همان چیزی است الی پاریزر«حبابِ فیلتر» نامید، اما بومیسازی این مفهوم در ایران وجهی افزوده دارد. اینجا حبابها نه فقط بر مبنای سلیقه، که بر مبنای «دسترسی به ابزار» نیز شکل میگیرند. کاربری که به پلتفرمهای ویدیویی بینالمللی دسترسی دارد و بخش عمدهای از مصرف رسانهای خود را در آن فضاها سپری میکند، عملاً در جهانِ رسانهای دیگری نفس میکشد نسبت به کسی که فقط صداوسیما و پیامرسانهای داخلی را میشناسد. شکاف میان نوجوانی که تمام جزئیات زندگی یوتیوبر را میداند و پدری که از وجود چنین اکوسیستمی بیخبر است، شکاف سواد نیست؛ شکاف دو معماری اطلاعاتی ناهمپوشان است که هیچ نقطه تلاقیای ندارند.
دو: مرجعیت عمیق در برابر شهرت پهن
از این گذار، پدیدهای برمیآید که میتوان آن را وارونگی رابطه میانِ وسعت و قدرت نامید. در منطق پخش، هر چه شهرت پهناورتر بود قدرتمندتر بود. در منطق فید، این معادله میشکند. یک اینفلوئنسر با پانصد هزار دنبالکننده (رقمی که در مقیاس ملی ناچیز است) میتواند نظم فیزیکی یک کلانشهر را مختل کند، در حالی که یک برنامه تلویزیونی با میلیونها بیننده، توان بسیج حتی صد نفر را ندارد. تفاوت در جنس رابطه است.
شهرت تودهوار، پهن و کمعمق بود؛ شناختی بدون تعلق. اما رابطهای که در فید ساخته میشود، از جنس تعامل شبهتحققی (Para-social) است. وقتی نوجوانی روزانه ساعتها چهرهای را در خلوت اتاقش تماشا میکند (در حال صبحانه خوردن، در حال گریه، در حال درد و دل)، مغز اجتماعی او این تکرار را از دوستی واقعی تفکیک نمیکند. حضور در تجمع ایرانمال، از این منظر، تماشای یک ستاره نیست؛ دیدار یک رفیقِ صمیمی است. و این دقیقاً همان جایی است که تحلیل کلاسیک هواداری ناتوان میشود: ما با فن یک ستاره روبهرو نیستیم، با کسی روبهروییم که باور دارد رابطهای دوسویه و شخصی دارد.
سه: خردهفرهنگ بهمثابه پناهگاه
اما چرا این پیوند تا این حد عمیق است؟ پاسخ صرفاً روانشناختی کافی نیست؛ باید سراغ جامعهشناسی رفت. این جوامع هواداری، پیش از آنکه محل سرگرمی باشند، محل هویتیابی اند. برای نسلی که در نهادهای رسمی (مدرسه، رسانه ملی، گفتمان عمومی) خود را بازنماییشده نمیبیند، این جزایر دیجیتال تنها فضایی است که در آن به رسمیت شناخته میشود. زبان مشترک، اصطلاحات درونگروهی و کدهای رفتاریای که در این خردهفرهنگهای دیجیتال رد و بدل میشود، مرزی میسازد که همزمان دو کار میکند: بیرونیها را طرد میکند و به درونیها احساس خانه میدهد.
اینجاست که باید در روایت رایج بازنگری کرد. تصویر متعارف این است که الگوریتم مقصر است و نوجوان قربانی منفعل اعتیاد به فید. اما واقعیت پیچیدهتر است: نوجوان فعالانه به این خردهفرهنگ پناه میبرد، چون فضای رسمی جایی برای او تعریف نکرده است. الگوریتم عرضه را تسهیل میکند، اما تقاضا را بیرمقی نهادهای هویتساز رسمی ساخته است. نادیده گرفتن این وجه دوم، تحلیل را به سطح فناوری تقلیل میدهد و از دیدن خلأیی که این جزایر پرش میکنند، بازمیماند.
با این حال، این پناهگاه بیهزینه نیست. همان مکانیزمی که امنیت میآفریند، در «اتاق پژواک» به بازتولیدِ بسته باور میانجامد. صدای لیدرِ گروه در این اتاق چنان مکرر و بلند است که صدای رسانه رسمی یا نصیحت والدین اساساً شنیده نمیشود؛ نه از سر مقاومت آگاهانه، بلکه بهدلیل غیاب ساختاری آن صداها در معماری فید. تفاوت «طرد» و «نادیدهانگاری ساختاری» اینجا حیاتی است: نوجوان صدای مخالف را رد نمیکند، بلکه اصلاً به گوشش نمیرسد.
فرجام: پایان توهم «مخاطبِ عام»
نتیجهای که از این تحلیل برمیآید، برای هر تحلیلگرِ رسانه در ایران هشداردهنده است: مقوله «مخاطبِ عام» دیگر یک واقعیت نیست، یک نوستالژی است. آنچه هست، منظومهای از ریزمخاطبان است که هر یک با منطق داخلی حباب خود عمل میکنند و تجمیعشان از قواعد رسانه سنتی پیروی نمیکند.
خطای استراتژیک ناظران رسمی، برچسب زرد یا بیمحتوا زدن به این پدیده است. این برچسب، خود، محصول همان حباب فیلتر است؛ با این تفاوت که اینبار حبابْ متعلق به ناظر است، نه نوجوان. کسی که پدیدهای را نمیبیند و سپس نبودنش را نتیجه میگیرد، دچارِ همان انزوای اطلاعاتیای است که به نسلِ جوان نسبت میدهد.
مرجعیتِ فرهنگی از تریبونهای ملی به فیدهای خصوصی کوچ کرده و این کوچ، بازگشتناپذیر به نظر میرسد. جامعه ایران دیگر آن کل یکپارچهای نیست که یک آنتن بتواند همزمان مخاطبش بگیرد؛ مجمعالجزایری است که هر جزیرهاش با سازِ الگوریتمِ خود میرقصد. پرسشِ درست دیگر «اینها کیستند؟» نیست؛ پرسش درست این است: «چرا ما دیگر توان شنیدن آنچه بیرون حباب خودمان میگذرد را از دست دادهایم؟»

هیچ نظر! یکی از اولین.