چشمهایش
هادی خوشسیما
امشب، ناخواسته، عکس مادر «افشین» را دیدم. پشت قاب ایستاده بود؛ سیاهپوش، آرام و بیحرکت. زیر چشمهایش ورم داشت. ردّ گریهای کهنه هنوز مانده بود. پیشانیاش پر از چین بود. لبهایش خشکیده و به هم فشرده. نگاهش به دوردست خیره مانده بود. قاب را با هر دو دست گرفته بود.
پشت شیشه، افشین با لباس نظامی بود؛ جوان، آرام، با لبخندی گوشه لب. گوشه عکسش نوار مشکی داشت. مادر پشت قاب بود؛ افشین در قاب. چشمهایم روی چشمهای مادر ماند. نمیدانم در آن نگاه چه بود. غم؟ دلتنگی؟ خستگی؟ فراق؟ ماتم؟ شاید همه اینها. شاید چیزی که برایش واژهای ندارم.
سالها پیش، وقتی استاد «منوچهر تشکری» در دانشکده ادبیات شهید چمران اهواز «ترنّمالمصائب» خاقانی را میخواند و از سوگ شاعر در مرگ فرزندش میگفت، هفدهساله بودم. واژهها را میفهمیدم، اما غم پشت آنها را نه. «خوناب جگر» را میخواندم و میگذشتم. «سرشک خونین» را میشنیدم و معنای لغتش را در ذهنم مینشاندَم. خیال میکردم شعر را فهمیدهام. نمیدانستم بعضی واژهها را نمیشود از فرهنگ لغت فهمید.
سالها بعد، پدرم رفت. بعدتر مادرم. آنوقت فهمیدم بعضی واژهها را باید زندگی کرد تا معنایشان از کتاب بیرون بیاید. اما داغ فرزند را نمیدانم. فقط میشود نگاه کرد. به چشمهایی که زیرشان ورم کرده. به پیشانی پر از چین. به لبهای خشکیده و به دستهایی که دو طرف قاب را گرفتهاند. دستهایی که روزی دور گردن همین پسر حلقه شده بودند و حالا قاب عکسش را نگه داشتهاند. به انگشتهایی که دور قاب جمع شدهاند؛ دور نبودنهایش.
در چشمهایش، رد بیخوابی هست. گریه هست. خستگی هست. اما چیزی فراتر از همه اینها هم هست؛ چشمها دیگر فقط چشم نیستند. پنجرهایاند رو به خانهای که یکی از ساکنانش برای همیشه رفته است. یاد مادر «حسنک وزیر» در «تاریخ بیهقی» افتادم؛ «زنی سخت جگرآور» که در مرگ فرزند، «جزعی نکرد، چنانکه زنان کنند، بلکه بگریست بدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند» و گفت: «بزرگمردا که این پسرم بود…».
قرنها گذشته است. اما مادر هنوز همان مادر است. چشمها در سوگ فرزند، همان چشمها. و جای خالیای که هیچ قرنی نتوانسته پرش کند. و بزرگمردا که پسرش بود؛ افشین؛ شهید «افشین کاکایی». یکی از سه هزار شهید «جنگ رمضان». یکی از چند شهید «اسلامآباد غرب» در حمله موشکی آمریکا. پسری که روزی در خانهای خندیده، حرف زده، راه رفته و زندگی کرده بود. پسری که مادرش روزی او را در آغوش گرفته و سالها بعد، به جای خودش، قاب عکسش را در آغوش گرفت.
فقط چند ترم در دانشگاه شهید چمران اهواز همکلاس افشین بودم؛ در همان کلاسهایی که استاد منوچهر تشکری برای ما از خاقانی و «ترنّمالمصائب» میگفت. ردیف سوم نیمکتها، کنار هم. به کُردی، گرم و صمیمی حرف میزد و فارسی را چنان نرم و آمیخته با کُردی، که کلمهها شیرین میشدند. همین. اما گاهی آدمها برای ماندن در حافظه، به سالها همنشینی احتیاج ندارند. یک کلاس. یک چهره. یک صدا. و بعد، سالها سکوت.
امشب، وقتی عکسش را در آغوش مادر دیدم، آن کلاس دوباره زنده شد. همان روزها، همان واژهها، همان «خوناب جگر»ی که در هفدهسالگی میخواندم و از کنارش میگذشتم. مادر پشت قاب بود. افشین در قاب. و من، بعدازاین همه سال، تازه فهمیدم «خوناب جگر» یعنی چه.
چشمهایش.

هیچ نظر! یکی از اولین.